فاطمه فاطمه است

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است*

 

 

پ.ن1:*دکتر علی شریعتی 

پ.ن2:مثل همیشه فقط دعام کنین...

دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:

سلام.

نمیدونم از کجا بگم،ولی اینو میگم به دو دلیل نتونستم تو این مدت پست بدم:

یکی این که به رایانه دسترسی نداشتم،یکی دیگه هم این که یه مدتی سفر بودم.

سال نو رو با تاخیر به افراد کمی که این جا رو میخونن مخصوصا آبجی مونای خودم تبریک میگمقلب

پ.ن1:تو سفر به خیلی چیزای دور و برم خیلی بهتر و بیشتر فکر کردم.

پ.ن2:حسرت یه فوتبال درست حسابی،چند مدتیه تو دلمهناراحت

پ.ن3:انگیزم از این پست فقط نظر مونا خانوم بود،نمیدونستم چی بنویسم،فقط اومدم که باشمنیشخند

پ.ن4:کلی امتحان دارم...

پ.ن5:هیچی هم درس نخوندم...

 پ.ن6:http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=48581 عصبانیعصبانیعصبانی

پ.ن7:مثل همیشه میگم،دعام کنید...

دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:

نارفیق

امروز به نارفیقیه بعضیا خیلی بیشتر و بهتر پی بردم.

شده از بعضی افراد یه سری انتظارات داشته باشین,بعد اون طرف خیلی راحت به همه ی انتظارات شما پشت پا بزنه؟

شده نخواین باور کنین که بعضیا چقدر بی معرفتن,در حالی که از اونی هم که تصورشو بتونین بکنین بی معرفت ترن؟

شده نهایت تلاشتون این باشه که با همه ی کسایی که دوروبرتونن اوج صداقتو داشته باشین,ولی اونا این صداقتو به هیچ هم نگیرنو خیلی خیلی راحت بهتون دروغ بگن؟

حال من اینه...

ولی از یک جهت خوشحالم که اونی هستم که هستم,خود خود خودم...

راستشو میگم,ممکنم هست ضرر کنم به خاطر این که راستشو میگم,ولی وجدانم راحته...

 

پ.ن1:از شما هم دلگیرم,خیلی... ولی به روتون نیووردم.همین...

پ.ن2:منظورم از پی نوشت بالایی رو فقط خودم میفهمم.تلاش نکنین که بفهمین منظورم چی بوده...

پ.ن3:واسه همه رفیقای بامرام و همه رفیقای بی معرفتم دلم تنگ شده.آخه اگه هم بی معرفت بودن,لااقل رفیق بودن...(این جوری نوشتم که نخواد اسم کسی یادم بره,وگرنه باید یه خروار اسم میذاشتم اینجا.رفیقام زیادن خوب ...)

پ.ن4:امروز صبح سر همین مسایل خیلی عصبانی بودم ولی الان تقریبا آرومم...

پ.ن5:میخواستم واسه آقا امام رضا یه پست بذارم,نشد.

پ.ن6:مثل همیشه میگم,دعام کنین.ولی این بار امام رضا رو  هم تو دعاهاتون قسم بدین...

سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:

دلم حبس ابد توی انفرادی می خواهد؛
اونم فقط با تو ...*

 

پ.ن1:رضا احسان پور,البته با یک کلمه تغییر*

پ.ن2:خدایا!می دونستی چقدر ماهی؟

پ.ن3:این روزا خیلی بی حوصله و دلتنگم...

پ.ن4:دعام کنین...

شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:


پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد؛ وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد.
پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد؛ پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد، گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت، صدای مداحی را زیاد کرد و با چشم گریان وارد کلیسای آن طرف خیابان شد...*

 

پ.ن1:رضا احسان پور*

پ.ن2:امروز اربعینه...اربعین حسینی رو تسلیت میگم.

پ.ن3:دوباره دانشگامون شروع شد.یک هفته تعطیل بودیم,ولی من کلی کار داشتم,اصلا انگار تعطیل نبودمقهر

 پ.ن4:وقتی نگاه میکنم میبینم,هیچی از امام حسینم نفهمیدم,چهل روز گذشت,ولی بازم نفهمیدم...

پ.ن5:پیرو پی نوشت بالایی دعام کنید...

پ.ن6:کلا دعام کنید...

جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:

اومدم بنویسم,ولی اصلا نمی دونم چی میخوام بنویسم...

حس عجیبی دارم,نمی دونم خوبم یا نه,شادم یا غمگین...

نمی دونم از این که هستی و می بینمت باید شاد باشم...

یا از اینکه ندارمت باید غصه بخورم...

نمی دونم,اصلا نمی دونم...

 

پ.ن1:وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/که در طریقت ما کافریست رنجیدن

پ.ن2:می خوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم...

پ.ن3:حتی اگه تو رویات خیال رفته باشم...

جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:

یه اصل ساده و بسیار مهم هندسی وجود داره که میگه:

"از دو نقطه، فقط یک خط راست عبور می‌کند."

 

پ.ن1:پس نقطه دیگه ای رو وارد زندگیتون نکنید.می دونید که چرا؟...

پ.ن2:بذارید فقط خودتون باشید و خودش...

دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها:

مرحوم بهمن جلالی

 

 

"...آدم ها خودخواه شده اند. هرکسی فقط خودش را میبیند. حواسش فقط به خودش است. تنه میزند تو را زمین میاندازد به قیمت اینکه خودش برود جلو. به دانشجویم میگویم تو یک انسانی. عکاسی هم میکنی. برو این مردمی را که گرفتارند،بدبختند ببین. بپرس چرا به این روز افتاده اند؛ چه کار دارند میکنند. میگوید به من چه ربطی دارد؟ گرفتار است برود فلان جا. اسم هم میبرد. چه بلایی سر این نسل آمده؟ چه بلایی سر ما آمده؟ بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اینها خیلی از این چیزها را از خود ما یاد گرفته اند. "تحمل نداشتن" را از خود ما یاد گرفته اند. دروغ گفتن را. مصرف زده بودن را. روی بیلبوردهای اتوبان مدرس، ساعت مچی ای تبلیغ میشود که گاهی قیمتشان به 40میلیون هم میرسد. برای کی این را آگهی میکنیم؟ وقتی این ساعت را دستت میکنی اصلا دیگر مهم نیست خودت کی هستی و چی در چنته داری. لااقل آن جوان و دور و وری هایش این طوری فکر میکنند. همه چیزشان شده "مارک". شده Brand. شده Sms. توی کافه در فاصله 70 سانتی متری هم نشسته اند، به جای اینکه با هم حرف بزنند برای هم Sms میفرستند. نه روزنامه میخوانند، نه اخبار گوش میکنند و نه از چیزی خبر دارند. فقط منافع خودشان را خوب میشناسند. میدانند چه طوری پدرشان کلاه بگذارند. خوب میدانند سر مادرشان را چطوری شیره بمالند. نمیدانم همه این طوری هستند یا نه ولی این را میدانم که از هر 10 دانشجوی من توی دانشگاه، 8نفرشان این طوری اند و میدانم من و شما در اینکه او این طوری به زندگی و آدم ها نگاه میکند، بی تقصیر نیستیم..."

 

پ.ن1:این ها حرف های مرحوم بهمن جلالیه ... عکاس حرفه ای و استاد دانشگاه...

پ.ن2:ایشون رو نمیشناختم,اما حرفاش به دلم نشست.

پ.ن3:یه کم فکر کنیم...

جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط Bnafas نظرات ()
تگ ها: